تولد

سلام

 

مرسی مرسی دست نزنین تورو خدا خجالت می کشم

بله داره تولد وبم میاد

هوراااااااااا

از دوستانی که صمیمانه در کنارم بودن ممنونم (می دونم تحملم سخته)

می گم دوسسسسستتتتتووووووووووونننننن دارم ویه ماچ آب دار (طوری که صورتتون و با حوله خشک کنین)

 

می خوام خرداد بیشتر از هر ماهی آپ کنم واسه همین حالا کم تر آپ می کنم

دشتها آلوده ست

 
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهدرویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست...

سخته.... یا شاید برای من غیر ممکن

 

 

روز اول وقتی برای تست صدا و سیما اسم نویسی کردم دلم گواهی میداد که کاری رو که سال هاست بهش علاقه دارم به دست خواهم آورد

چند وقت بعد وقتی جواب مثبت تستم رو گرفتم و فهمیدم تو برنامه ی نوجوان (برنامه ی رده ی سنی مورد علاقم) پذیرفته شدم .... شادی عجیبی وجودم رو فرا گرفت

همیشه دوست داشتم عامل شادی مردم باشم

دوست داشتم برای مرحله ی سرنوشت ساز نوجوونی یه جور راهنما بشم برای همینم هم رفتم سراغ رسانه ی جمعی البته هدف اصلیم رادیو بود اما خوب یه جورایی هدایت شدم به سمت تلوزیون

اما امروز..... همین هدف و همین موفقیت باعث شد یکی از بدترین روزهای زندگیمو بگذرونم

۷ صبح آقای سعادتمند تهیه کننده ی برنامه مجله سلامت با من تماس گرفتن (برنامه ای که من مجریش نیستم) و ازم خواستن برای ضبط یکی از برنامه ها بهشون کمک کنم و به عنوان مجری در کنارشون باشم

از اونجایی که من ایشون رو خوب می شناختم و.... قبول کردم و  ساعت ۹ رفتم سازمان

اونجا که رفتم و برنامه ی روزانه ی ضبط دستم رسید با کمال نا باوری فهمیدم مصاحبه ای که برام ترتیب دادن از یه بیمار مبتلا به ام اسه اونم ام اس پیشرفته.....

واقعا جا خوردم.... دیگه نه جای پس بود و نه جای پیش.... مجبور بودم برم

خیلی سخت بود.... تمام توانم رو جمع کردم

یه کاغذ برداشتم و سوالاتم رو روش نوشتم (معمولا من سوالاتم رو از پیش تعیین نمی کنم و دوست دارم مصاحباتم شبیه یه گپ دوستانه باشه)

خیلی سعی کردم مراقب سوالات و حتی نوع نگاهم باشم...

دست و پا لرزان به سمت محل ضبط رفتم اما بر خلاف تصوراتم.....

با یه آدم خندان و بشاش روبرو شدم.... یه جورایی حس و حالش حتی از منم بهتر بود

انگار نه انگار که ممکنه همین فردا فلج شه یا.....

مصاحبه رو شروع کردم

واقعا از امیدش لذت می بردم.... لبخندی که حتی منه سالم رو وادار به ادامه میکرد.....

اونجا بود که فهمیدم لذت بردن از ثانیه  ها یعنی چه.... یعنی چه وقتی میگن زندگی سرشار از زیبایست

 

وقتی مصاحبه تمام شد جمله ی جالبی ازش شنیدم که شدیدا منو تحت تاثیر قرار داد:

اون گفت: من واسه همین چند سالی که سالمم و زنده ام از خدا شکر گذارم.... شکر گذارم که همین فرصت کوتاه رو در اختیارم گذاشت.... خوب این وضع خیلی بهتر از عدم وجوده.... اصلا می تونست منو خلق نکنه!