تنهایی ابدی

خلاصه میشوی در یک سری خاطرات که دیگر کم کم گنگ میشوند...

بدیهایش دیگر یادت نمی آید و فرایند اسطوره سازی شروع یه فاجعه را رقم میزند

دیگر کم کم برایت وحی منزل میشود که او خدای خوبی ها بود و بر روی هر که بعد از او می آید عیب پشت عیب میبندی

و این یعنی همان تنهایی ابدی....

109.125.177.96

شانزدهم بهمن... سرد سرد

امروز ۵صبح سردترین روز زمستون...

همه جا یخ زده و من تازه حس غربتمو از دست دادم...

یه جوری خودخواهانه لذت میبرم وقتی  میبینم حتی درختاهم مث من از درون یخ زدن....

 

این شبایی که تا صبح بیدارم کنترل فکرمو از دست میدم....

میرم سراغ ژرف ترین و عمیق ترین خاطراتی که دارم...

اون کتابخونه ی کذایی دانشگاه... اون راهروی کاج ها که همیشه راس ساعت ۳:۳۰ از پنجره ی ته راهروی ساکت و نمور کتابخونه بهش خیره میشدم تا پیدات شه و منم به بهونه ی یه سیگار تازه خودمو غرق هوای تو کنم...

اون وقتا دیدن کوله پشتی ای که یه دختر ظریف با صورت گرد و کتونی های سفید بهش اویزونه برام حکم رهایی از زندان رو داشت...

اما حالا... حالا که زنانگی یاد گرفتی و  آمدنت با صدای پاشنه هات گره خورده ... حالا که فهمیدم نه با تو خوشحالم و نه بی تو.... حالا که اینقدر سرگرم کارم که دیگه حتی شبگردی های همیشگیمو که ازشون شاکی بودی رَم فراموش کردم....

تبدیل شدی به گنگ ترین حس این دنیا....

رعشه....

به قول مهدی موسوی

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

دیشب در اوج لرزیدن های نیمه شبم یادت افتادم و فکر کردم باز مریض میشوم

مثل آن روز هایی که ژس از رعشه های نیمه شبی  با بوسه های زهراگینت نای فرار را از من بیمار میگرفتی

من بیمار تو بودم و تو مرا از طبیب ترساندی

سید مهدی موسوی

خواستم داد شوم… گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است
خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم
وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم
کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخر مرحله شد، غول به من می خندید!
دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیون باختم و جان دادم!
یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود… رها کرد مرا!
با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!
خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گل دادن تو در وسط ِ دروازه
آنچه می رفت و نمی رفت فرو… من بودم!
حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم
«آفرین بر نظر ِ لطف ِ خطاپوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود
از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!
حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختم! آخر بازی، همگی دست زدند
از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
بوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!
راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم
عینک دودی ام از تو متلک می انداخت
بعد هر سکس، مرا عشق به شک می انداخت
خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر باد شدم با موتور همسایه
حسّ عصیان زنی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود
زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
«تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود»
روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت به تن ِ بندری ات می لرزید
خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود
خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو
خسته از بازی ِ این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته
وسط گریه ی آخر… وسط ِ «تا به ابد»
تخت بودم به قطاریدن ِ تهران-مشهد
شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستی از دست تو از ریل، مرا خارج کرد
سوختم از شب ِ لب بازی ِ آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من
کز شدم کنج اطاقم وسط ِ کمرویی
«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی
مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت!
کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم که بر سیخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!
دکتر ِ مرده که پای شب ِ بیمار بماند
«هر که این کار ندانست در انکار بماند»
فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلخ گفتند و کسی با خود ِ تو زیتون خورد
شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد به زیتون و به لب های شما
شب ِ قرص از وسط ِ تیغ… شب ِ دار زدن…
شب ِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن
شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تو در طول شب بدبختم
شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغوش کسی در وسط تنهایی
شب ِ پرواز شما از قفس خانگی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام
پاره شد خشتک من روی کتابی دینی
«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»
خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنم… دیدم و دیدی: لختم
فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»
از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینه دیدی و ندیدم خود را
در شب یخزده سیگار کشیدم خود را
به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی
درد بودیم اگر دردشناسی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم
گریه کردیم به همراهی ِ هر زندانی
فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی
گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت
عشق، آزادی ِ تو بود و نبودی پیشم
«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»
سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما که کردیم دعا تا که چه با ما کردند!
صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
به تو پیغام ِ من از داخل زندان نرسید
گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»
خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!
از دروغی که نگفتیم و به ما می شد راست
«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»
خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً  دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود
گم شده در وسط اینهمه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تو با هر بوق
به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنی منتظر ِ هیچ کست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریه کنان روی کتاب ِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنی رقص کنان در وسط ِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

تومر از علیرضا آذر

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

خاطرات

گاهی مرور خاطراتت حکم یه پرنوی عصبی را دارد....

تجاوز شرافت مندانه ی مغزت به آینده

آخر بعضی ها بد جوری رفیق شفیق خاطراتت می شوند

از آن دوست های فابریک و همیشگی.

همان هایی که هرجا میروند با همند و هیر و ویرشان باهم یکی شده....

لعنت به آنها.... همین دوستی های همیشگیست که سیگاریت می کند....

همین خاله بازی های ذهنت با تصویر اوست که قدم کش کردن خیابان را عادتت میکند

یک بار مغز لعنتیت او را میهمان میکند و یک بار او میزبان روح مریضت میشود....

اما از بین این ها سخت زمانیست که بخواهی خاطراتش را بیندازی دور...

تلاشت را که میکنی میبینی یادش هر روز بدجوری تو را مورد عنایت شریفه قرار میدهد و تازه اگر بخاهی تلاش هم نکنی باز هم جای آن عنایت شریفه آنقدر درد میکند که عمرا یاد و خاطرش را از یاد ببری

اگر بزنی به در بی حیایی و هر روز تحمل کنی و سر آخر خاطراتش را بالا بیاوری تازه میشود ابتدای شوم بختی...

میبینی شدی موجودی تهی و سنگ مزاج

دیگر یادت می رود چگونه میشود خاطره ساخت

چگونه می شود با کسی خوش بود و نترسید

چگونه میشود لذت تنها نبودن را تجربه کرد.....

همه ی دنیای من....

باز بیا و بگو خداوند بی هیچ طرح و نقشه ای جهان را آفرید....

باز بیا و خزعبل بباف که از هیچ چیز الهام نگرفته بود و از این حرف ها....  آخر مگر می شود؟؟؟

یعنی میخواهی بگویی دریا را که می آفرید تو را جلویش نگذاشته بود؟ و به موج موهایت خیره نشده بود؟

یعنی میخواهی بگویی برای خلق آسمان از چشم هایت الهام نگرفته بود؟

اصلا همه ی این ها راهم که بگذاریم کنار دیگر نمیتوانی منکر این شوی که عشق  را از روی وجود مقدس تو آفرید...

اصلا تو را که خلق کرد خودش هم متحیر شد....

اصلا شیطان بیچاره هم مات چشمان تیره ی تو بود که سجده نکرد....

اصلا لبان خود تو اولین رزاق داغ میکائیل بود....

لبانی که از همان ابتدا قرار بود مایه ی قوت جان کسی شود...

اول مهر نیست اما من تازه رفتم دانشگاه....

اول مهر نیست اما من تازه رفتم دانشگاه.... پس واسه من یکم مهره با همه ی خاطرات توپ مانندش

 

این آهنگ "باز آمد بوی ماه مدرسه" که تلفیقش با تصاویر دلخراشِ بچه کلاس اولی‌هایی که گل دستشونه و تو صف صبحگاهی واستادن، این حس وحشتناک رو تداعی میکنه که انگار دوباره برگشتیم به اون روزا و ناظم مدرسه می‌خواد با ماتحت مبارکش رو صورتمون بنویسه:"قسطنطنیه"

این کوشیار که در حال خوردن شیر و جرقه‌ی بینالود منتظر بود ساعت 6:30 شه و قبل از رفتن به مدرسه یه تام و جری هم ببینه از شبکه یک؛ اما ما بدبختا با فک و فامیل توی صف شیر شیشه‌ای منتظر بودیم "دریانی" داد بزنه: "داره میاد!"
به عبارت دیگه این ما که واسه تغذیه ننه‌مون نون پنیر میذاشت تو کیسه فریز برامون. دیگه ته تهش گاهی هم کوکو-سنگک می‌بردیم و بعد از تناول اغذیه‌ی مذکور از شدت تشنگی آویزون آبخوری بودیم. در حالیکه کوشیار شوکوپارس و شیرکاکائو و کلوچه نادریش رو نمیخورد، و به جاش خیلی معتمد به نفس میرفت از بوفه آدامس شوک و پفک نمکی و نوشابه شیشه‌ای میخرید.

این دهه شصتیا که اگه یکیشون کمی شیطونی میکرد می‌بردنش دفتر و مث زندان ابوغریب از معلم و ناظم تا راننده سرویس و بابای مدرسه همگی با شیلنگ میفتادن به جونش؛ اما حالا این دهه هشتادیا اگه جلو مدیر هم برینن و کاربری بنا رو از "مدرسه" به "مَدفَعه" تغییر بدن، بهشون میگن بیش فعال.

این دانش آموزا که با لوله خودکار بیک و کاغذ گلوله شده کونِ معلم رو به عنوان نماد استبداد نشونه میگرفتن. یه چیزی تو مایه‌های "رمی جَمَره".

این شنیدنِ جمله ی "برو از دفتر گچ بیار" که شیرین ترین آرزوی دوران دبستان بود. حتی عمیق‌تر از لذت کامی پس از شنیدن این جمله سرنوشت ساز از دهان الی: "بیام پیشت با هم پروژه‌ام رو کامل کنیم؟"

این "چاکِ" مانتو و ناخن لاک زده که جرمش از حمل 10 کیلوگرم کوکائین بیشتر بود.

این سیر تطور و دگردیسی تفریحات اون زمان تا امروز که میتونه اسم کتابی باشه با عنوان "از آتروپات تا آیفون". نوشته‌ی استیو بلوجابز.

این ورود به دوران راهنمایی(Guidance) که بچه‌ها رو با قابلیت‌های جدید دست و انگشت آشنا کرد.

این جامدادی ژینوس که به تصویر جودی اَبت مزین و به تکنولوژی روز دنیا مجهز بود، و با فشار یک دکمه از ذره بین و پاک کن تا خونه باربی و جویستیکِ سِگا از کنارش میومد بیرون. اون هم زمانی که نهایتِ دارایی قاطبه‌ی دانش‌آموزان دفتر مشقای ساخته شده از دستمال توالت بازیافت شده بود. پشتش هم نوشته بود: " تعلیم و تعلم عبادت است".

این مقداد کوچولوها که عشق انتظامات شدن داشتن. همیشه هم یه خودکار و کاغذ دستشون بود و زنگ تفریح اسم بچه ها رو مینوشتن و پرونده سازی میکردن. وقت یادداشت هم طوری نگاه مینداختن به سایرین که انگار قراره هرکی تو "بدها" ازش یاد شده رو ببرن امور تربیتی و "تفاوت فرهنگی" کنن.

پاییز لعنتی

میدونستی 
پاییز آدمای دیوونه رو دیوونه تر میکنه!
این روزا حالم قشنگ بده..

کلاغ پر

ما آدم ها عاشق بازی کردنیم....

از بچگی شروع میکنیم به لی لی و قایم باشک و کلاغ پر و دزد و پلیس.... تا وقتی که بزرگ شویم بازی میکنیم و بازی میکنیم و بازی میکنیم...

بعضی هامان یک لنگ پا میمانند و بعضی ها دائم فرار میکنند و بعضی ها هم همیشه به دنبال گم شده یشان میگردند....

اما این وسط وجه مشترک همه ی ما کلاغ پر است...

کلاغ پر ساده و بی رحم زندگی....

دست هایمان را آماده میکنیم و منتظر میمانیم.....

یکی را میپرانیم و یکی دیگر را....

وسط بازی هیچ کداممان به کلاغ ها فکر نمیکنیم....

 آن هایی که پر دارند را راحت میپرانیم.... فکر و ذکرمان میشود آن هایی که پر ندارند و خودشان هم بی خبرند....

مراقبیم که نسوزیم.... و در ادامه همه ی بی بال و پر ها را بشناسیم....

اما نمیدانیم که همین بی بال پرهایند که ما را می سوزانند....

به این فکر نمیکنیم که اگر این بی بال پر ها هم پرواز یاد بگیرند شاید بپرند....

 

اصلا به این نمی اندیشیم که شاید کلاغ سیاه و گنجشک کوچک که بال و پر دارند نخواهند بپرند....

به آنها حتی فرصت ماندن نمیدهیم چون میترسیم هم بازی هایمان  بگویند سوختی...! هم بازی های لعنتی....

 

نمیدانیم تنها کسی که برایمان می ماند همان کلاغ سیاهیست که با همه ی سیاهیش و عشق پروازش باز هم نمیپرد تا با ما بماند....

تا با ما بسوزد و بسازد....

همیشه بین آنی که تنها انتخابش ما بوده ایم و کسی که ما را از میان دیگران انتخاب کرده اولی را انتخاب میکنیم

و برای خودمان هزاران دلیل و برهان می آوریم که همه شان به تعبیر شوم مان از نجابت ختم میشود...

کلمه ای که حتی معنی اش را درست نمی فهمیم....

حتی نمیفهمیم نجیب کسیست که بین خوب و بد خوب را میخواهد یا ابدیش را به خوب بدل میکند نه کسی که در زندگی تنها یک انتخاب داشته!

 

 

:|

ما مـردادیها ....
قـــدرت استدلالمــون خیلی خوبه ... 
ولی نمی دونم چرا نمیتونیم براي ديگري توضيـــح بدهيم دقيقاً الان چه مرگمونــــه !
چــــرا ؟؟!!

آدمیزاد

جانوریست این آدمیزاد....

برای نداشته هایش حسرت میخورد...

برای بدست آوردنشان سال ها و سال ها نقشه می کشد

می دود و میدود تا بدست بیاوردشان و مهم نیست در راه از روی که و چه بگذرد....

تنها به دویدن و رسیدن فکر میکند اما....

افسوس....

درست وقتی میرسد میفهمد که ای وایییی

که و چه را از دست داده....

تازه می فهمد داشته هایش چقدر با ارزش بوده....

ول....

به جذابیت پیمودن راهرو های خرییت هم که باشی باز هم ول میشوی....

کلا بعضی ها خلق شده اند که دلیل رفتن دیگران بشوند.....

رها شدن آنها را درست توصیف نمیکند اما ول شدن برایشان بهترین توصیف است

با همه ی وقاحتی که در میان متن های ادبی دارد....

خوشحالش که کنی آرامش میخواهند نه خنده.... آرامشان که کنی هیجان میخواهند و اگر محبت هم کنی باز هم دلشان برای ناز کشیدن تنگ میشود...

تقصیر آن ها نیست.... فقط دوستت ندارند.

سعی میکنند با تنوع وجودت را قابل تحمل کنند.

سعی میکنند تغییرت دهند و در دلشان بگویند "خوب آدم تازه ایست شاید دوست داشتن این یکی راحتر باشد"

اما بعد مدتی درمیابند تو همانی که فقط کمی قاطی کرده ای و سیم پیچ هایت به هم گره خورده...

از کبک شدن فقط تلو تلو خوردنش نسیبت شده.... و دیگر شده ای تکه تکه های به هم چسبیده ی خواسته های او.....

اما نا جورِ روزگار آنجاست که پس از مدتی که خوب تغییرت داد در میابد جورش با تو ناجور است و ولت میکند....

آن زمان است که توا چهل تکه می مانی....

با کلی خاطرات....

اما نه خاطراتی که خودت را به یادت بیاورد..... نه.

دیگر هیچ جوره یادت نمی آید قبل او چه شکلی بودی.....

 

 

 

آرشیو (تیرماه 91)

متن مربوط به آرشیوه

تیرماه ۹۱....

عجیبه که حالم عوض نمیشه

 

پلشت و پخش روی تخت....

خیره به دودی که بد جوری داره سینتو می سوزونه... اما انگار سوزشش درد زخمی که روی قلبت یادگاری گذاشترو کمتر میکنه

یه پک عمیق و سوزش شهوت بار سینت و پوزخند ته سیگارت بعد از عشق پانزده سانتی ...

گوشات تیز آهنگ می شه ..... صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی .... بازحمت کتاب قطوری که روی شکمت الاکلنگ خوران خودش رو منتر بی حواصی هات میدونه میذاری کنار....

چقدر این تنهایی لجوجه .... چقدر سخته دست و پا زدن میون آدمایی که نمیشناسنت

چقدر سخته که مجبوری همیشه از خلوتت دور نگه شون داری تا نفهمن اون قه قهه های سر مستانت یادگاری جشن بالماسکه ایه که واسه خدا حافظیش گرفته بودی

چقدر سخته دلتنگی

سگ سگی  شدن حالتو به پای همه مینویسی الا دل بی شرفت....

نا خودآگاه دستت کورما کورمال پی چیزی میگرده.... و فقط وقتی که گرمای آتیشو نزدیک صورتت حس میکنی میفهمی پی سیگار بوده و حتی از تو اجازه هم نگرفته....

لب پنجره رو هدف میگیری و بازهم باقی شبت رو به تماشای لولیدن آدم ها میگذرونی....

و باز هم به یاد میاری که کتاب توی دستت حتی بیشتر از خودت محکوم به فراموش شدنه...

 

 

....

ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﻮﺱ ﺑﻮﺱ ﺷﺒﺨﯿﺮ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺑﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ !!! ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﯽ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ 10 ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ... ﺑﻬﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯽ , ﻣﯿﭙﯿﭽﻮﻧﯿﺶ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻝِ ﺧﻮﺩﺕ .. ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻬﺖ ﻣﺴﯿﺞ ﻣﯿﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﻮﺭﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ !!! ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﺎﻝ ﮐﻨﯽ .. ﻫﯿﭻ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﺎ ﺣﯿﻮﻭﻥ ﻧﺪﺍﺭﯼ .ﺣﯿﻒ ﺍﺳﻢ ﺣﯿﻮﻭﻥ . ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺵ ﭘﺎﯼ ﺩﻟﺶ ﻭﺍﯾﺴﺎ . ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯾﺶ ﻣﺜﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﮑﺶ ﮐﻨﺎﺭ . ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦِ ﮐﻪ ﻓﮏ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪ ﮐﺎﺭﯾﺎﺕ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﭼﺮﺍ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺭﻭﺕ ﻧﻤﯿﺎﺭﻩ, ﭼﻮﻥ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ . ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﺶ . ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﺁﺭﺯﻭ

 

 

 

غباری که از تو نشسته روی قلبم
بارون چیه، سیل نمیتونه بشوره
زخم که نه ، جدایی از تو دلخراشه،
یاد تو مثل خوره ، مثل بوف کوره..

سواره_ خودم

سواره که باشی بد جور به تاختن عادت میکنی....

هدفت میشود رسیدن و دیگر حساب هر چیز دیگری هم که به ویرانی نوشته شود برایت اهمیت ندارد.

نه چشمان خاک آلود پشت سری هایت و نه افتادن ظرف آب زن کولی

آنقدر میتازی که دیگر دنیای اطرافت تیره و تار میشود و تو جز کش تصویر گنگی از دیگران چیزی نمیبینی....

اما وای به روزی که به هوس بلعیدن زره ای تصویر پیاده شوی....

آن وقت است که دیگر در میان لاک پشت ها گم می شوی....

به دنبال مرکبی میگردی و بعد از چندی یادت میرود که هدفت مرکب بوده یا مقصد....

راه رفتن برایت گنگ می شود و درد کشاله های رانت /پاهایت را برایت دشمن جان مینماید....

کندی گذرت برایت عادی نمیشود همیشه معذب و بی امید قدم بر میداری

 

و تنها  داراییت میشود ذره تصویری که بلعیدی....

و وای به حالت اگر آن ذره ارزش مرکب از کف دادن را نداشته باشد.....

 

 

(برداشت آزاد)

 

بوسه های توت فرنگی

مرد اگر نیمه ی تو باشد
زن اگر نیمه ی تو باشد
شاید تنش برایت تکراری شود
ولی احساسش نه
شاید لبهایش تکراری شود
بوسه هایش نه
شاید سکوتش تکراری شود
صدایش نه
وشاید چشمانش
نگاهش نه
حتی شاید عطرش برایت تکراری شود
ولی هوایش نه
او اگر نیمه ی تو باشد
همچون دم و بازدم است
که با تکرار آن زنده ای
((عمادالدین زند))
((از کتاب بوسه های توت فرنگی))

علیرضا روشن

از لیوان ها
به لیوان , شکسته فکر می کنی
از آدمها
به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است

مرداد....

من از کدام دیار آمدم که هر باغش

هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند

من از کدام دیار آمدم که در دستش

نه باغ بود و نه گل

تیر بود و مردن بود

و در تب تف مرداد

جان سپردن بود.....

من

کدام قله؟ کدام اوج؟

منی که این همه کوهم از این جهان به ستوهم

آبی خاکستری سیاه (حمید مصدق)

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز که چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز که چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟

هی فلانی (اخوان)

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد

خواب_ حسین صفا

خواب ِ تو می بینم این بهترین راهه
من زنده می مونم
با اینکه این رویا
کوتاهه کوتاهه باز از تو ممنونم
.
روزا که بیدارم از روز بیزارم
وقتی که می خوابم
بیدار ِ بیدارم
هرشب که دلتنگم هرشب که غمگینم
می خوابم و خواب ِ
چشماتو می بینم
.
.
.
چشمای ِ رویایی شعرای ِ دنیارو از من طلب دارن
قربون اون چشمات
شعرا به اون چشمات
خیلی بدهکارن .
.
.
کاش میشد این روزها کابوس ِ فردارو طاقت میآوردم
این آخرین باره
میدونم از این خواب
بیدارشم مردم

از دور...

از دور تو را دوست دارم،
بی هیچ، عطری
آغـوشی
لمسي
و یا حتی بوسه‌ای.
تنها
دوستت دارم،
از دور ..

خوانده نشده

شاید پیشتر ها مطمئن تر می نوشتم...

عادت کرده بودم به خوانده نشدن...

به روز ها و سال هایی که با گناه میگذراندم...

روزهایی که به بهانه ی محال بودن عشقم دست از تلاش کشیده بودم.

روزهایی که فکر میکردم کس دیگری جایش را میگیرد و او فراموش می شود....

اما من هیچ وقت محاسبات عاطفیم دقیق نبود

فراموش نشد و من به محالم نزدیکتر شدم....

نمیدانید این سالها چقدر حسادت کردم.... به همه ی عاشق ها....

به همه ی آن هایی که با هم بودند و قدر نمی دانستند...

نمی دانید چقدر دلم میخواست خشک و بی حرکت شود و بگذارمش جلو ی رویم و ساعت ها خیره نگاهش کنم...

مثل یک مجسمه.... ساعت ها متحیر از هنرش با چشمای گرد شده تحسینش کنم.

اما همیشه نگاهم را از او دزدیدم

دزدیدم که برق چشمانم را نبیند

شاید فکر می کردم برق چشمانم به هزار راه ببردش و او از رفتن سر باز زند....

پشیمونی (امیر ارجینی)

هوای چشمای تو بارونیه
چشمای تو غرق پشیمونیه

می خواستی دنیا رو پریشون کنی
تموم عاشقا رو مجنون کنی

رفتی و با دستای خالی از عشق
اومدی با خواب و خیالی از عشق

با اینکه از رفتن تو دلخورم
محالِ چشماتو به غم بسپرم

بخند و از هر چی غمه دل بکن
به جز دل من از همه دل بکن

گریه نکن بذار چشات بخنده
بذار چشات بار غمو ببنده

دلبر بی چون و چرای من باش
بمون کنار من، برای من باش

ای همه پهنای دلم شهر تو
بذار فراموش کنم قهر تو

آهای غریبه با من
لیلی سر به دامن
الهه ی غم نباش
نمک رو زخمم نپاش

کوره ی آتیش من
گریه نکن پیش من
دلم نداره با تو
طاقت گریه هاتو

ابرای پاییزی.... حسین صفا

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

در و دیوار

گور پدرت وقتی هر روز صب با صدای نخراشیدت از خواب بیدار میشم و بازم نمیزنم له ات نمیکنم و دوباره شب با ناز نوازش میخوابونمت رو بالشم ساعتٍ زنگدارٍ لعنتی

سگ تو روح پر فتوحت وقتی نزدیک ظهر با چرت و پرتای تکراریت میری رو اعصابم و بازم از شرت خلاص که نمیشم هیچ کلیم خرجت میکنم سیستم صوتیه آشغال

دهنت آسفالت وقتی دم غروب مجبورم میکنی از خواب نازم بزنم و پاشم لبام و بچسبونم بهت و توام عین گوساله ی اسرائیلی فقط منو بسوزونی استکان چایی تلخ مزخرف

خاک تو سرت وقتی شب میخوام بخوابم و با چرت و پرتات مجزوبانه بیدار نگه ام میداری و من کل سحر عین خرس گریزلی انگار تو بهمن می خوم از خواب زمستونی پاشم اینترنت مزخرف....

بله دیگه

عوضی بودن....

مـــردادی هـا کـه " عــوض " می شـونـد ...

از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان

مـی شود ایـن را فـهمیـد !

از "حـرف هـا " و " نـگاه هـا "

از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه

بیـن ِ تــو و خـودشان می کـنـند

و آن را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...!

آواز کرک. اخوانٍ پدر

«بده ... بدبد ... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ »

«کرک جان! خوب می‌خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد

چو بوی بال‌های سوخته‌ات پرواز خواهم داد.

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.

بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار

کرک جان! بنده­ی دم باش ... »

«بده ... بدبد... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته­ ست

نه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته­ ست .

قفس تنگ است و در بسته­ ست... »

«کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت

من این آواز تلخت را ... »

«بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند

دروغین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین آوازِ جفتِ تشنه­ ی پیوند ... »

«من این غمگین سرودت را

هم آوازِ پرستوهایِ آهِ خویشتن پرواز خواهم داد

به شهر آواز خواهم داد... »

«بده ... بدبد ... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟... »

«کرک جان! خوب می‌خوانی.

خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن

زدن پیمانه‌ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی »


فصل سرد

بعضی‌ وقتها بعضی‌ آدما بدون در زدن وارد زندگیت میشن ...

انقدر خوبن که چشم باز میکنی‌ میبینی‌ یه فصلی از زندگیت شدن ... باهات آفتابی میشن ، بعضی‌ وقتام که دلت گرفته با تو میبارن ...

بدون اینکه بفهمی فقط دوسشون داری ...

انقدر بودنشون تو لحظه‌ها‌ت پررنگه که دوست داری همهٔ عاشقانه‌هاتو براشون بنویسی‌ ...

اینا همونایین که مثل خوابهای کودکی شیرینن اما حیف خیلی‌ کوتاه ...
بدون در زدن میان ... یواشکیم میرن ...

اینا همون آدمایین که هیچوقت تکراری نمیشن ... فقط با رفتنشون یه فصل سرد ، خیلی‌ سرد از زندگیت شروع می‌شه ...
سرد سرد ...

 

و من امروز تو ابتدای این فصل سرد....

ساعت_ خودم

من از آن دسته آدم هایی هستم که ساعتم را بر عکس دستم میکنم

چرا که دوست دارم دقیقا همان موقع که دیگران فکر میکنند خیلی دیر شده من با اطمینان بگویم که نه!

هنوز خیلی زمان باقی است....

اصلا با ساعتم بازی کنم.... چرا که ساعت ها بر خلاف آدم ها و حتی روشنی روز که بسته به فصل هاست هیچ وقت دروغ نمی گویند....

خیلی رک و پوست کنده می گویند که دیر شده و گاهی هم با تمام وجود داد می زنند زود است.

ساعت ها منتظر نمی مانند که تو درنگ کنی و منتظرت بمانند و با دو دلی تنهایت نمی گذارند...

آن ها می روند و تو باید با اطمینان در پیشان بدوی.

ساعت ها هر وقت باطریشان تمام شود می خوابند و تو نمی توانی بگویی بمانند تا تو به کار هایت برسی...

می خوابند و تو مجبوری حدسشان بزنی و اگر اشتباه کنی دمار از روزگارت در می آورند و دیر می شوند...

و زیباییش اینجاست که هر چند سال هم که در کنارت باشند باز هم به تو عادت نمی کنند و بخاطرت عقب نمی کشند و خود را تغییر نمی دهند...

اصلا انگار دوست دارند تو را در هراس و دلهره بیندازند دوست دارند وقتی باطریشان تمام میشود تو برایشان وقت بگذاری و منت باطری فروش را بکشی...

ساعت ها هیچ وقت از بند هایشان جدا نمی شوند و اگر هم بشوند یا باید برایشان بندی تو تهیه کنی و یا به گوشه ی انباری یا کمدی پرت میشوند به جایی شبیه نابودی

آن ها به خاطر تو از دوستان بندیشان نمی گذرند و تو را به آن ها ترجیه نمی دهند

آنها بخاطر تو ظاهرشان را عوض نمی کنند تا تو آن ها را ول نکنی...

همانطور که بودند می مانند و یا تو را به خود آنقدر وابسته میکنند که رهایشان نکنی یه رها می شوند و ویگر سراغی هم از تو نمی گیرند

آنها به تو تکیه نمی کنند که اگر از دستت در بیاوریشان دیگر کار نکنند و زانوی غم بغل کنند آن ها حتی بی تو کار میکنند و حتی به تو اس ام اس هم نمیزنند که "معلوم هست کجایی"

ساعت ها هیچ وقت بخاطر تو تغییر نمیکنند مثلا اگر اسپورت باشند تو مجبوری بخاطر آنها اسپورت بپوشی وگر نه گند می زنند به ظاهر رسمی ات تا از آن ها فاصله بگیری....

 

برایشان مهم نیست تو عصبی باشی یا خوشحال.... در هر حالتی راست می گویند....

خستم.....

من هم گاهی وقتها مثل تو خسته میشوم
گاهی وقتها میخواهم چشمانم را ببندم و هیچ چیز را نبینم
گاهی وقتها میخوام خودم را از ذهن شلوغ شهر پاک کنم
و در گوشه ای دنج تمام خستگی ام را در یک فنجان قهوه بریزم
و منتظر آشنا ای شوم تا با هم نغمه های خاطره انگیز گوش کنیم...

صادق عبدالهی

تاریخ را کنار بگذاریم...

جغرافیا مهم تر است

تو کجایی؟

لولای شکسته ی در....

 

آی بانو...

کسی را میشناسی که شیشه ی شکسته ی پنجره را بند بزند؟

پیش از آن که بروی...

پیش از آن که بشکند؟

میترسم از سگ همسایه....

دنبالم میکند...

یکی از همین قفس من برایش بساز

تا آدم شود

آی بانو.... بانو... بانو.... بانو جان

فقط همین...

آی بانو...

از ظهر تا غروب طول کشید

دشتی را شخم زدم تا دفنش کردم

بد عادت شده بود...

گاهی جلوتر از من راه می رفت تا به تو برسد

سایه ام را میگویم بانو....

که خواب دیده بود تو به دیدارش آمده ای...

هر شب که می خواهم بخوابم میگویم...

صبح که آمدی

با شاخه ای گل سرخ

وانمود میکنم هیچ دلتنگ نبوده ام

صبح که بیدار میشوم میگویم

شب با چمدانی بزرگ می آید و

دیگر نمیرود....

لولای شکسته ی در را عوض میکنم

در را باز میکنم

می گویم بانو خوش آمدی

اگر نبودی در را میبندم...

دوباره باز میکنم

 

جا مانده

جا مانده است

چیزی.... جایی...

که هیچ گاه دیگر..

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد...

 

پناهی

عکس از یه ستاره هالیوودی

اینایی که تا یه عکس از یه ستاره هالیوودی مث انجلینا جولی یا لیدی گاگا با یه عده بچه آفریقایی با هزار تا درد و مرض و سوء تغذیه می‌بینن زیرش یه نظرِ "عزیزممممممممم...چه انسان!" + "قلب" می ذارن و با گذری گوزقُلانه از اون تضادِ دردناک، یه لحظه هم به مغز فندقی‌شون خطور نمیکنه که: بابا این ابردافهای فرشته‌ی نجات، محصول همون سیستمی هستن که این بچه‌های بدبخت رو به فاک عظمی داده.

پ.ن: بعضاً دیده شده صفدرقلی‌های تازه وارد به فیسبوک رفتن زیر اینجور عکسا کامنت گذاشتن:
"درود بر این شرافت بانو جولی! خوشحال میشوم بیشتر در تماس باشیم..."

این حس ها

شاید حس هایی هم باشد که یک زن نتواند درکش کند.یا مثل مردها ازش لذت ببرد.حس های ناب مردانه.
حس دوست داشتن.اینکه جدا از اینکه یک نفر دوستت داشته باشد لذت ببری از اینکه کسی هست که دوستش داشته باشی و برایش هر کاری بکنی و کمکش کنی و هوایش را داشته باشی و نازش را بکشی و کج خلقی هایش را تحمل کنی و بهش محبت کنی .
لذت بخش ترین کار دنیا حمایت از کسانی است که دوستشان داری . حس اینکه از خودت بزنی برای افراد مهم زندگی ات و از خوشی و تفریح و پول و وقت خودت بزنی و برسی به دوست داشتنی های زندگی ات. به کسانی که بهت تکیه کرده اند. به کسانی که دلشان به بودن تو قرص است. یا حس خستگی های مردانه از جنس فداکاری و تکیه گاه.لذت بخش ترین حس دنیا شاید حس خستگی و کوفتگی باشد که میدانی حاصل تلاش برای راحتی و آسایش لطافت های زندگی ات است.
حس مالکیت و داشتن یک نفر در زندگی ات نه به عنوان وسایل شخصی.به عنوان کسی که احساسش برای تو است و وظیفه داری خوشبختش کنی و حالش را خوب نگه داری و کاری کنی حس خوبی از زندگی داشته باشد.شاید حس مالکیت حق امتیاز حمایت از یک نفر دیگر. حس لذت بردن از زنانگی و لطافت اش.که در سایه مردانگی تو با خیال راحت و امنیت رشد میکند و بال و پر میگیرد. حس غریزی غیرت و محافظت از زن و زندگی و حسادت های مردانه و لرزیدن ته دل از ترس نداشتن و نبودن و برای کسی دیگر شدن.حس مراقبت کردن از اطرافیان و محبت کردن بهشان انقدر که مطمئن شوی از محبت مردانه پر شده اند و خلایی نخواهند داشت. حس همه آدرس ها را بلد بودن.همه چیز را دانستن.همیشه حق با مردها بودن.و همه چیز تمام بودن.حس اینکه شاید بعضی وقت ها بقیه حسادت کنند به خانواده ات شاید بخاطر بودن و مرد بودن تو.

ان ت خابات

این آقا مقدادا که دارن از الان کم کم کاپشن‌های "مهرورزی" رو در میارن و خودشون رو آماده میکنن برا مُد 8 سالِ آینده. اغلب هم میرن سراغ این پیرهن دیپلماتِ سعید جلیلی که یقه‌ش رو دماغ بسته میشه. البته عده‌ای هم در این میون گرایش عجیبی به استایل جَوون پسند قالیباف دارن؛ که تو یه جیبش "چوب"، و تو جیب دیگه‌اش یه بسته کُدکس داره برای خدمتگزاری هر چه بیشتر.

 

بر گرفته از همکار دیگرم در صفحه ژانر

سریالای جم

این گل‌های لاله‌ی کشور ترکیه که عمرشون از میانگین سن کلاغ در کشورهای حوزه‌ی بالکان هم فراتر رفت و رکورد جدیدی رو به ثبت رسوند.

این "زمرت" که ملت یه عمر بهش گفتن زمرد و باعث نوسان در بازار طلا جواهرات تهران شدن.

این چنار که اگه سریال دو سه قسمت دیگه ادامه داشت نجیب خان رو هم حامله می‌کرد. یه چیزی تو مایه‌های سالوادور که تو اون باغ فقط والتر کچله رو نکوبید زمین.

این بزرگان خانواده‌ی ایلگاز که برای دور هم نگه داشتنِ اعضای خانواده‌شون حاضر بودن با ایثارِ تمام یک عدد چتر بسته رو شیاف کرده و سپس در اون ناحیه بازش کنن.

این خانواده‌ی تاشکیران.

این سریالای جم تی وی اعم از تُرکی و کلمبیایی که تو همشون این اونو میخواد، اما اون اون یکی رو میخواد. در نتیجه یشیم خودکشی میکنه.

اینا

اینایی که از تاریخ 35 سال اخیر فقط سه چار تا اسم رو تو ماهواره شنیدن؛ بعد اگه ازشون بپرسی "محمد خاتمی قبل از ریاست جمهوری چیکاره بود؟" یا "فرق حزب کارگزاران با انیستیتو پاستور ایران چیه؟"، نمیدونن. 
با وجود اینهمه حماقت اما باز هم وقت بحث از اوضاع داخلی ایران نمیتونن خفه خون بگیرن و با اتصال کوتاهِ گوز و شقیقه، ناگهان جرقه میزنن در جمع:
"سگ زرد برادر شغاله"
"اینا همه دستشون با هم تو یه کاسه است"

ماجرای آنج و لینا

این ماجرای آنجلینا جولی که بر صدر خبرگزاری‌های جهان از CNN تا JAP (جادوغ‌آباد پرس) قرار گرفته و نشون داده "رسانه‌ها" کاری کردن که ارزش دو عدد ممه برای مردمِ "هالیوود دوست" میتونه خیلی بیشتر از بهای جونِ اینهمه آدم باشه که هر روز دارن در اقصی نقاط جهان جر میخورن و کسی به تخ...ش هم نیست.

هوییییی مثلا آدمها.... (نیما یوشیج)

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...

 

............................................

هوی مثلا آدم ها..... یکمم یاد گذشته بیوفتین لطفا


یه عده هم هستن از مرض داشتن دس بر نمیدارن

یه عده هم هستن از مرض داشتن دس بر نمیدارن

همونایی که وقتی میفهمن عاشق یه نفری تازه یادشون میاد که ممکن بوده تو مرد رویاهاشون بوده باشی و از دستش رفتی

همون جماعتی که پسرای دوس دختر دار بیشتر بهشون مزه می ده و یه جورایی به دست آوردن یکی از این موارد براشون مث فتح اورست با شکوهه

همونایی که با طرفندای ننه من غریبمو و شکستای عشقی پیاپپ به عناوین موجهی مث داداشی و دوست خوب بهت نزدیک میشن و در اولین نشانه های دلسوزی از طرف تو یا نا خداگاه با تقلید از سریال آشنایی با مادر تریپ لب گرفتن بارنی و رابینو بازی میکنن و یا یه سر میرن سر آمریکن پای و فیلمای اون چنانی...

 

اونایی که نقشه هاشونو عمدتا با کلمه ی بابایی و مامی رفتن مسافرت و من دارم از ترس میمیرم شروع میکنن و بعد که از عدم اپسیلون علاقه ای از  طرف تو مطمئن میشن از بروز علائم ناگهانی سرطان گرفته تا سقوط شیشه ی ۹ میل دقیقا رو شاهرگ گردنشون در اثر گردگیری نمیگذرن تا یه درصد تو نگران شی و خودتو به محل حادثه برسونی....

که البته اگه بی خیالی طی کنی و نری با جملاتی چون "من واسه هیشکی مهم نیستم حتی اگه بمیرم" و "این فقط یه امتحان بود که ببینم چقد آبجیتو دوس داری" مواجه میشی....

همونایی که با جای گزینی سنگ پای قزوین بجای رو حالتو از هرچی سوشال فرند و دوست اجتماعیه بهم میزنن و گاها جوری رفتار میکنن که اگه به جای محل فعلی تو یه نایت کلاب میبودن قطعا بیشتر از اینا کاسب میشدن....

اون

 

اونی که میشینه تو ماشینتو یه جوری نگات میکنه که حس تنورچه ی قبل از خورده شدن بهت دست میده...

انگار برا تیکه کردنت لحظه شماری میکنه...

اونی که خیلی عصبانی میگه خسته شده و بعد پغّی میزنه زیر گریه و بعدش دو دستی با حرس میچسبه به بازوت و تو میفهمی طی یه ساعت گذشته هرچی گفته فقط زر مفت بوده و هنوزم دوست داره...

اونی که وقتی خون سرد نگاش میکنی آب معدنیو تا ابتدای روده ی باریکش فرو میکنه تو دهنشو و ۲تا قلپّه گنده میخوره و بعدش شرو میکنه با حرس آب معدنیو تو سر و کلت کبوندن....

بعدشم که ناگهانی میکوبونتش تو اندام تناسلیت کلی عذاب وجدان میگیره و غصه میخوره....

اونی که هر بار دل و جرئتشو جمع میکنه که بیاد باهات بهم بزنه زارچی میزنه زیر گریه و بعدشم مچاله میشه تو بغلت و عین یه بچه ی دو ساله زل میزنه تو چشات و تورو به سنفونی ناز صدای نفساش دعوت میکنه

اونی که وقتی یه متن احساسی پیدا میکنه بدو بدو با ذوق و شوق برات میفرسته و توام از فرط خستگی عین گوساله ی اسرائیلی باهاش برخورد میکنی و اونم لجش در میاد و فک میکنه فراموشش کردی....

اونی که با اشتیاق تمام یه گاو بی احساسِ کارمندِ بی شعورِ همیشه خوابالوِ همیشه خسته رو تحمل میکنه و فقط گاهی شروع میکنه به طرز وحشتناکی غر زدن که البته وقتی به چشاش نگاه میکنی ساکت میشه و همه چیو فراموش میکنه....

 

اونی که من خیلی باهاش حال میکنم و یکی از تفریحاتم اینه که وقتی جدی حرف میزنه با شوخی جوابشو بدم تا لجش بگیره و بعدشم یه فصلِ سیر گاز گاز مهمونم کنه....

اونی که بهترین دختر ریزه میزه و بد اخلاق و بی اعصاب دنیاس که من دلم واسش ضعف میره.....

 

پ.ن:

نیو مسیج: "۱سال و ۱۰ ماه و ۴ هفته.... (سه روز دیگه ۲۳ومین ماه گردمونه....)"

خیام حسابه تقویمش اینقد دقیق دستش نبود که این دخترم دستشه....

از بد روزگارم افتاده گیر منه بی حواسِ بی ذوق....

 

اینا..

اینا که از هر موضوع و واقعه‌ای استفاده می‌کنن برا به گوه کشیدنش. مثلاً الی میره خونه کامی که با هم فیلم ببینن، بعد وقتی کارشون تموم شد، کامی میگه: امیرعلی میگفت فردا یه خبراییه. نمیدونم روز کارگره، روز کارمنده، چیه.
الی:جدی؟! بذار سرچ کنم.
(بعد از 5 دقیقه و کسب اطلاعات ویکیپدیایی و "ایلنا"یی)
الی: یه فکر خوب به ذهنم زد کامی!
کامی: چی؟!
الی موبایلش رو برمیداره و به دوستاش اس‌ام‌اس میده:

...SalAm Be HaMe DoOstaYe KhoJmELam
FeKR KonAm MidoOniD fArDa RoOze "KARGAR" HasTeSh. Be EfteKhaRe HamiN MiKhaIm FarDa ShAb toO ViLlaye DadY toO fasHam be gHoLe nEda Ta SoBH BITIRIKOONIM
:))
OoNaiiiii Ke PAyaN KhaAbar BeDan zOoOod >:D
:*** Happy May First

تــو زیبــایــی

اگــر شعــر‌هــای مــن زیبــاست؛
دلیــل اش آن اســت
کــه تــو زیبــایــی!
حــالا،
هــی بیــا و بگــو،
چنیــن اســت و چنــان اســت!
اصــلا
مهــم نیســت،
تــو چنــد ســالــه بــاشــی؛
مــن هــم‌ســن و ســال تــو هستــم!
مهــم نیســت
خــانــه‌ات کجــا بــاشد؛
بــرای یــافتــن‌ات کــافــی اســت
چشــم‌هــایــم را ببنــدم!
خــلاصــه بگــویــم
حالا
هــر قفلــی کــه مــی‌خــواهــد
بــه درگــاه خــانــه‌ات بــاشــد،
عشــق پیچکــی اســت
کــه دیــوار نمــی‌شنــاســد . . .

گروس عبدالملکیان

22 ماه

حالا ۲۲ ماه از قشنگترین اتفاق زندگیم میگذره....

اینم برای تشکر از اونه.... مرسی که بهم معنی عشق رو چشوندی

مي خواهي بنشيني توي بغلم
که برات کتاب بخوانم ؟
مي شود آرام بنشيني و گوش کني ؟
مي شود آنقدر نفسهات نريزد روي گردنم ؟
آه
مي شود ديگر کتاب نخوانيم ؟

مي شود آنقدر بوسم كني
كه يادم برود دلم چي مي خواست ؟

 

عباس معروفی

متین فروزنده.... لبخند

 

تا ترا....نه!!!!؟؟

ترانه را تکرار کنم!!!!

تا تو...!!

مرا....... نه!!!

مراسم دیدار را به یاد آوری!!!؟؟؟

لبخندی بزن...!!

خیلی وقت است که شعر لبخندت راندیده‌ام!!!!!


لبخند تو را چند صباحي است نديدم


يك بار دگر خانه ات آباد بگو " سيب "