مهتاب

امروز تولد مهربونترین آدم دنیاست

عزیزم برات بهترین آرزوهارو میکنم

بدون هر جا باشی دوست دارم

یادت باشه من با نگاه مهربون تو زنده ام

تولدت مبارک

نامه ای پر از باران

نمیدانم از چه بنویسم از تو یا از روز هایی که با هم بودیم ؟

چقدر زود از یاذت رفتم تویی که تا دیروز با من بودی با هم میگفتیم و میشنیدیم قصه های عاشقانه ی یکدیگر را

تو پر بودی از من و من لبریز از تو  اما امروز..........

اهمییتی ندارد که کجایی به یادم هستی یا نه ؟ فقط دوست دارم بدانی همیشه به یادت هستم به یاد تو و روزهایی که با هم سپری میکردیم

چقدر زود فراموشت شدم چقدر زود..............

دارد باران میبارد همیشه زیر باران ایستادن با من را دوست داشتی و برای ان بیتابی میکردی  

هنوز هم دوست داری زیر باران با من قدم بزنی ؟ یا باران را هم مثل من فراموش کردی؟

عاشقانه هایم را به باران گفتم و به دست یاران سپردم و باران را بهانه کردم  تا برایت بگوید همیشه برایم عزیزی.

ترانه ای را که برایت گفتم زیر باران دلم زمزمه میکنم شاید این بار نامه ای پر از باران برایت نوشتم. 

 

وداع

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیووانه ی خویش

میبرم تا که در ان نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

دلم را برایت می نویسم

هر وقت به یاد تو می افتم احساس میکنم باید چیزی بنویسم چند خط از دریا چند خط از فرشته ها و چند خط از نگاه تو

در این زمانه ای که نه روی سنگها چیزی میشود نوشت و نه روی ابها برای تو نوشتن چه لذتی دارد من حرفهایم را روی نسیم هم که بنویسم تو انها را میخوانی

دیروز همه ی درختان را صدا کردم و برای همه ی رودخانه ها نامه نوشتم دیروز تو در همه ی اشیا حضور داشتی

هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم اشکهایم را برایت زمزمه میکنم و دل بیقرارم را برایت می نویسم میخواهم هر روز بیقرار تو باشم و مدام در اتاق کوچک دلم صدایت کنم

مرا اینجا میان سایه های ترسناک تنهایی تنها مگذار.