یلدا

سلام

 

سلامی به گرمای جنوب به دوستای گلم که هیچ وقت تنهام نذاشتن و با نظراتشون حسابی شرمندم کردن

.......................................................

 

سرمای امسال از هر سال آزار دهنده تره

شاید چون دیگه کسی نیست که خودمو بچسبونم بهش.....

آخ یادش بخیر

سرما بیرونم بهونه ی خوبی بود تا آرمش آغوششو بچشم

اما امسالکه اون آغوش و آرامشش نیست سرماش بدتر از همیشه شیشه رو خراش میده

خلوت کده مم ازم گرفته

دیگه نمی تونم تو تنهایی هام دماغمو بچسبونم به شیشه و ستاره هارو ببینم

چند روزی نبودم

رفتم سفر تا شاید آروم شم

اما همونجام خیالش دست از سرم بر نمی داشت

وقتی روی ماسه ها دراز کشیده بودم و به صدای آب و صدفایی که دونه دونه بسته می شدن گوش     می دادم تصویرش واضح تر از همیشه جلوی چشام بود.

 آخه چطور براش اینقدر آسونه....

نمی دونم.....

 

یلدای گذشته با هم بودیم.... اوج رابطمون بود. فال گرفتم و متنشو واسش فرستادم.... اونم کلی خوشحال شد.

 اما حالا که می بینم حتی حافظم واسه دل خوشیم گفته بود کنارم میمونه دلم بیشتر می گیره

از روزی که جدا شدیم دیگه فال نگرفتم.. سراغشم نرفتم.... دیگه ام نمی رم.... می خوام همه ی خاطراتشو بسوزونم. می خوام همونجوری که خودش رفت عشقشم بره.....

 

............................................

* جاتون خالی پا شدم با ژاکت و کاپشن رفتم چابهار....  اونجا که رسیدم دیدم دمای هوا  حدودا ۲۹ درجه اس  ملت جوری نگام می کردن انگار فضاییم

وقتی رقتم تو رستوران گارسون به فلاکت جلو خندشو نگه داشته بود

منم مجبور شدم به محض خوردن نهار برم واسه خودم کلی لباس بخرم

اما عوضش می شد پا لخت لب ساحلش قدم زد و شبا رو ماسه هاش دراز کشید

کلا من ساحل جنوب و دوس دارم چون خیلی بکر و دست نخورده و تمیزه

مخصوصا شنای طلاییشو

اگه شد عکساشم میذارم ولی حجمش بالاس باید کش کنم

 

در شب کوچک من

 

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

دریچه

 

 

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز آینده
 عمر آینه ی بهشت ، اما ...
آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
 اکنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نهمهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
 

آبی خاکستری سیاه

 

تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم
را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم

نجابت

وای از این عفت هایی که به دوش می کشیم

سنگینی پاک دامنی و نجابت هر روز و هر روز کمرم را خم و خم تر میکند

کاش می توانستم بی قید و بند ترین آدم ها باشم

کاش می توانستم حالا که از عشقم وا مانده ام خاطره ی یک بوسه را مرهمی بر روی زخم هایم می گذاردم

و شاید همین بود که زندگانیم را به تلخی یه شکست آغشته کرد

چرایی رفتار راهب گونه ام را درک نمی کنم

شاید این رابطه ی خاکستر گونه شیرینی یک شب رویایی را می خواست تا جان  بگیرد و ققنوس طلاییش آزاد شود ولی افسوس....

آزادی

میشه برام آزاد رو صرف کنین؟

آزادم

آزادی

آزاد

آزادیم

آزادید

آزادند

نگاهم را نمی بینی

 


 

زبانم را نمی فهمی -نگاهم را نمی بینی

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

سخن ها خفته بر چشمم نگاهم صد زبان دارد

سیه چشما مگر طرز نگاهم را نمی بینی

گناهم چیست جز عشقت ـ روی از من چه می پوشی

مگر ای ماه چشم بی گناهم رانمی بینی؟

سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن

سپید اندامٍ من روز سیاهم را نمی بینی؟

پریشانم دل مرگآشیانم را نمی جویی

پشیمانم نگاه عذر خواهم را  نمی بینی؟

دل بیتاب من با دیدنت آرام می گیرد

اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام می گیرد

مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقیٍ چشمان مستت جام می گیرد

 

رقص

 

 


شکفتی همچو گل در بازوانم

درخشیدی چو می در جام جانم

به بال نغمه آن چشم وحشی

کشاندی تا بهشت جاودانم

در آمد

 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 
من به چه دلهره از باغچه همسایه
 
سیب را دزدیم
 
باغبان از پی من تند دوید
 
سیب را دست تو دید
 
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 
و تو رفتی و هنوز
 
سالهاست که در گوش من آرام آرام
 
خش خش گام تو تکرار کنان
 
می دهد آزارم
 
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 
که چرا
 
خانه کوچک ما سیب نداشت