دنگ (سپهری)

دنگ

 

دنگ . . .، دنگ . . .

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

زهر اين فكر كه اين دم گذراست

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

 

دنگ . . .، دنگ . . .

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر اومي ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ . . .

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشة من رشتة حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

دنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ . . .، دنگ . . .

دنگ . . .

رو به غروب  (سپهری)

رو به غروب

 

ريخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

كوه خاموش است.

مي خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمني رنگ كبود.

 

سايه آميخته با سايه.

سنگ با سنگ گرفته پيوند.

روز فرسوده به ره مي گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پي يك لبخند.

 

جغد بر كنگره ها مي خواند.

لاشخورها، سنگين،

از هوا، تك تك، آيند فرود:

لاشه اي مانده به دشت

كنده منقار ز جا چشمانش،

زير پيشاني او

مانده دو گود كبود.

 

تيرگي مي آيد.

دشت مي گيرد آرام.

قصة رنگي روز

مي رود رو به تمام.

 

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود مي نالد.

جغد مي خواند.

غم بياميخته با رنگ غروب.

مي تراود ز لبم قصة سرد:

دلم افسرده در اين تنگ غروب

روشن شب (سپهری)

روشن شب

 

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

 

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

 

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

 

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب.

سپیده (سپهری)

سپيده

 

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.

 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

 

در هم دويده سايه و روشن.

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.

 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.

 

خطي ز نور روي سياهي است:

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.

 

ديوار سايه ها شده ويران.

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.

خراب (سپهری)

خراب

 

فرسوده پاي خود را چششم به راه دور

تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي

رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

 

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،

پايان شام شكوه ام

صبح عتاب بود.

 

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:

اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

 

پايم خليده خار بيابان.

جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.

ليكن كسي، ز راه مددكاري،

دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

 

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:

كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

 

آبادي ام ملول شد از صحبت زوال.

بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست

تصوير جغد زيب تن اين خراب بود

وهم (سپهری)

وهم

جهان، آلودة خواب است.

فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ

چنان كه من به روي خويش

در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست

و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:

ميان اين همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

 

شب از وحشت گرانبار است.

جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار:

چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست

در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟

رو به غروب (سپهری)

رو به غروب

ريخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

كوه خاموش است.

مي خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمني رنگ كبود.

 

سايه آميخته با سايه.

سنگ با سنگ گرفته پيوند.

روز فرسوده به ره مي گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پي يك لبخند.

 

جغد بر كنگره ها مي خواند.

لاشخورها، سنگين،

از هوا، تك تك، آيند فرود:

لاشه اي مانده به دشت

كنده منقار ز جا چشمانش،

زير پيشاني او

مانده دو گود كبود.

 

تيرگي مي آيد.

دشت مي گيرد آرام.

قصة رنگي روز

مي رود رو به تمام.

 

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود مي نالد.

جغد مي خواند.

غم بياميخته با رنگ غروب.

مي تراود ز لبم قصة سرد:

دلم افسرده در اين تنگ غروب.

سراب (سپهری)

سراب

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب.

روشن شب (سپهری)

روشن شب

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

 

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

 

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

 

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب.

دود می خیزد (سپهری)

دود مي خيزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

 

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

از درون دل به تصوير اميد.

 

تا بدين منزل نهادم پاي را

از در اي كاروان بگسسته ام.

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

 

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

سرود زهر (سپهری)

سرود زهر

مي مكم پستان شب را

وز پي رنگي به افسون تن نيالوده

چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.

 

از پي نابودي ام، ديري است

زهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم

تا كند آلوده با آن شير

پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،

مي كند رفتار با من نرم.

ليك چه غافل!

نقشه هاي او چه بي حاصل!

نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.

او نمي داند كه روييده است

هستي پر بار من در منجلاب زهر

و نمي داند كه من در زهر مي شويم

پيكر هر گريه، هر خنده،

در نم زهر است كرم فكر من زنده،

در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.

در قیر شب (سپهری)

در قير شب

 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

دلسرد(سپهری)

دلسرد

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

 

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

 

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما.

 

گاه مي لرزد با روي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!