سراب (سپهری)
| سراب | |||
|
آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت. در پس پرده اي از گرد و غبار نقطه اي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، مي بيند آدمي هست كه مي پويد راه. تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سرو رويش بنشسته غبار. شده از تشنگي اش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار. هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو مي پيمايد مي كند فكر كه مي بيند خواب. |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 11:10 توسط سینا
|
شبیه تصویر کسی کنار پنجره