به خدا نمی دانند...
اما نمیدانم چه سّری است.... همانقدر که شیرینی رابطیمان دهانم را میسوزاند
تلخی نداشتنت هم همانقدر کامم را میسوزاند
همیشه همین طور بودی.... برایم یک حس داشتی با هزاران تعبیر و هزاران پشت و پستو...
همیشه عاشقت بودم.... یک بار برای چشم های نازت.... یک بار برای شیطنت دخترانه ی وجودت
یک بار برای احساساتت...
این بار هم برای نداشتنت....
حال روز خانه را که میبینم بد جور آتش میگیرم
حس و حالم شده حس ابراهیمی که کارد را بر گلوی جگر گوشه اش میفِشُرد.... برای عشق...
لحظه لحظه ام در انتظار آمدن قوچ میگذرد و نجات عزیز جانم و خشنودی عشقم
اما افسوس...
این بار محکومِ به کافِر شدنم...
یقینم به آمدن قوچ حس و حال چاقوی در دستانم را دارد که هر لحظه کندتر و کندتر میشود...
نمیدانم منی که کعبه ی عظیم عشقمان را بنا کردم چرا اینگونه محکوم به رهروی طریق شیطانم
کاش میشد به همه ی عالم بفهمانم مذهبمان عشقمان است و خدای هر کداممان بت واره ای از دیگریست
کاش می فهمیدند دست بسته یا دست باز ما نمازمان را در آغوش یکدیگر میخوانیم....
کاش میدانستند ما بی آنکه بخواهیم یک لحظه ی آرامش با هم بودن را به صد معراج نمیدهیم...
ولی افسوس که این ها همان هاییند که خون مجنون در قدح میریزند و به سلامتی و شادباش لیلا نوش میکنند.....
نمی دانند و هرگز هم امیدی به فهمشان نیست....



شبیه تصویر کسی کنار پنجره