ابوسعید ابوالخیر

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

  یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما   یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

خدای من

خدایی که من میشناسم عاشق رنگ است..

عاشق رقص است..

وقتی پیکر دختران را در حال پاتیناژ یا صخره نوردی میبیند به خودش دست مریزاد میگوید!!

خدایی که من میشناسم از عطر گیسوان رها در باد مست میشود

وقتی دختری با صدای بلند و بی دغدغه میخندد ، آزرده نمیشود.. لب نمی گزد..تهدیدش نمیکند.. خنده اش را نمیخشکاند

خدایی که من میشناسم به من میگوید برای این مردم خاکستری ترانه ای بنویس که امید بخش باشد ..

از اینکه زنانی مثل مادرم بهترین سالهای جوانی شان را درکشوری جنگ زده گذرانده اند خجل است.

گاهی زیرچشمی نگاه میکند که خواهر کوچکم امروز کدام رنگ لاک را از کمدش برمیدارد و با ذوق زیر لب میگوید میدانستم !!

خالق و عاشق موسیقی ست.. خودش زیر سمفونی آرامش بخش باران مینشیند و عاشق میشود...

از رنگ سیاه کراهت دارد..

از تو سری بیزار است..

ساعتها با ماموران گشت ارشاد چانه میزند که این دختران را راحت بگذارند..

هر چند صدایش را نمیشنوند و نمی بینندش و ظاهرا از دستش کاری بر نمی آید !

اما غمگین میشود که تمام اینها به اسم او تمام شد..

 

مونا برزویی

اینترنت_ یغما گلرویی

 

و اینترنت آفریده شد در هشتمین روزِ خلقت
تا با هم به سخن درآییم
آمال و آوازهای هم را بشناسیم
و عشق را بیرون از مدارِ بسته‌ی بستر تجربه کنیم.

پاسبان‌ها و موبدان
حقِ ورود به این سرزمین را ندارند
و عاشقان،
بی‌گذرنامه هم شهروندِ افتخاری آنند.
نه حکومتِ امپریالیسم،
نه دیکتاتوری پرولتاریا...
شعارهای انقلاب فرانسه
تنها در این سرزمین اجرا می‌شوند
برابری، برادری، آزادی...
و برای ما 
که منع شده‌ایم از شنیدنِ هم
و از اجتماع بیش از یک نفر
آرمان شهری جز اینترنت مقدر نیست...

در این‌جا می‌توانم دوست بدارمت
بی‌هراسِ هرکس و ناکس!
می‌توانم عشقِ تو را بلند بلند فریاد بزنم
و آن‌قدر در پیراهنی رکابی دورِ میدان آزادی بگردم
تا سرم گیج برود و عقده‌های عتیقه‌ام را بالا بیاورم،
تو هم جنگلِ معطرِ موهایت را به آفتاب بسپار
تا برآورده شوند تمام آرزوهایی
که در پسِ طاقه‌های پارچه پنهان بودند...

اعتراف می‌کنم به بدوی بودن خود و هم‌نسلانمان
- اما اینترنت را چه دیده‌ای؟ـ
شاید اگر جعبه رنگی به دستِ آن انسانِ عصرسنگ
که گاوی را بر دیواره‌ی غارش کشید می‌دادند
چیزی می‌کشید که سالوادوردالی را وادار می‌کرد
از عجز گلوله‌ای در شقیقه‌ی خود بنشاند...

شاید ما هم حماسه‌ای تازه آفریدیم
و کاری کردیم جهان، به جهان مجازی ما ایمان آورد!
اینترنت را چه دیده‌ای؟!

 

یغما گلرویی

یک

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

موهات

یادته گاهی وقتا که میخواستم یه چیزی بهت بگم

تو با هیجان تموم میدویدی میون حرفام و بعد از گفتن دو سه کلمه عین احمقا نگام میکردی و می گفتی : "وای ببخشید می خواستی چیزی بگی؟؟؟ "

منم لبخند میزدم و میگفتم نه.... اول تو بگو و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن تو حرف میزدی و منم محو لبای آتیشیت میشدم و حرفم یادم میرفت....

حالا که دیگه رفتی تک تک اون حرفا داره یادم میاد...

یه روز میخواستم واست از موهات بگم همونایی که وقتی می خواستی اذیتم کنی کوتاهشون میکردی... و وقتی میخواستی خوشحالم کنی فر فر فر میریختیشون تو صورتت...

میخواستم بگم موهات خلق نشده واسه پوشونده شدن

یا برای باز شدن تو باد
یا جلب نظر
یا برای به دنبال کشیدن نگاه
موهای تو خلق شده
برای من
که بشینم و شونشون کنم و دیوونشون شم

دیوانه ی دیوانه...

 

دلشوره میگیرم ... هر وقت بارونه !
با گریه می خوابم ... هر جا زمستونه ...
تا حال موهاشو ... از باد می پرسم
حس میکنم باد هم ... دیوونه ی اونه ...

موهاش دریا بود ... دنیامو زیبا کرد
فهمید دیوونم ... موهاشو کوتاه کرد

از بس شکستم داد ... شکل شکستن بود
آغوش اون تنها ... سرمایه ی من بود ...
اومد ولی ای کاش ... ساکش رو وا میکرد
از وقتی که اومد ... درگیره رفتن بود ...

 

...

ای دلبر ما

مباش بی دل بر ما...

sdg