وای از این عفت هایی که به دوش می کشیم

سنگینی پاک دامنی و نجابت هر روز و هر روز کمرم را خم و خم تر میکند

کاش می توانستم بی قید و بند ترین آدم ها باشم

کاش می توانستم حالا که از عشقم وا مانده ام خاطره ی یک بوسه را مرهمی بر روی زخم هایم می گذاردم

و شاید همین بود که زندگانیم را به تلخی یه شکست آغشته کرد

چرایی رفتار راهب گونه ام را درک نمی کنم

شاید این رابطه ی خاکستر گونه شیرینی یک شب رویایی را می خواست تا جان  بگیرد و ققنوس طلاییش آزاد شود ولی افسوس....