نجابت
وای از این عفت هایی که به دوش می کشیم
سنگینی پاک دامنی و نجابت هر روز و هر روز کمرم را خم و خم تر میکند
کاش می توانستم بی قید و بند ترین آدم ها باشم
کاش می توانستم حالا که از عشقم وا مانده ام خاطره ی یک بوسه را مرهمی بر روی زخم هایم می گذاردم
و شاید همین بود که زندگانیم را به تلخی یه شکست آغشته کرد
چرایی رفتار راهب گونه ام را درک نمی کنم
شاید این رابطه ی خاکستر گونه شیرینی یک شب رویایی را می خواست تا جان بگیرد و ققنوس طلاییش آزاد شود ولی افسوس....
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 3:45 توسط سینا
|
شبیه تصویر کسی کنار پنجره