شانزدهم بهمن... سرد سرد
همه جا یخ زده و من تازه حس غربتمو از دست دادم...
یه جوری خودخواهانه لذت میبرم وقتی میبینم حتی درختاهم مث من از درون یخ زدن....
این شبایی که تا صبح بیدارم کنترل فکرمو از دست میدم....
میرم سراغ ژرف ترین و عمیق ترین خاطراتی که دارم...
اون کتابخونه ی کذایی دانشگاه... اون راهروی کاج ها که همیشه راس ساعت ۳:۳۰ از پنجره ی ته راهروی ساکت و نمور کتابخونه بهش خیره میشدم تا پیدات شه و منم به بهونه ی یه سیگار تازه خودمو غرق هوای تو کنم...
اون وقتا دیدن کوله پشتی ای که یه دختر ظریف با صورت گرد و کتونی های سفید بهش اویزونه برام حکم رهایی از زندان رو داشت...
اما حالا... حالا که زنانگی یاد گرفتی و آمدنت با صدای پاشنه هات گره خورده ... حالا که فهمیدم نه با تو خوشحالم و نه بی تو.... حالا که اینقدر سرگرم کارم که دیگه حتی شبگردی های همیشگیمو که ازشون شاکی بودی رَم فراموش کردم....
تبدیل شدی به گنگ ترین حس این دنیا....
شبیه تصویر کسی کنار پنجره