fg

 

تشنه بودم.... یکم هم خوابالود...

دعا می کردم استاد به ندای خسته نباشید همکلاسی ها لبیک بگه و از شر وزوز های ممتدش خلاص شم....

داشتم با خودم حساب و کتاب میکردم که وقتی اذان دادن تو راه یه چیزی بخورم یا برم خونه وایستم پای گاز و با فلاکت یه چیزی واسه افطار درست منم ... 

تو گیر دار انتخاب رنج آشپزی یا غذای افتضاح بیرون بودم که دیدم همه خودشونو جم و جور کردن که برن.... فهمیدم کلاس تموم شده

در حالی که هنوز تصمیم نگرفته بودم بلند شدم و از میون انبوه صندلی های چوبی افتان و خیزان از کلاس زدم بیرون و سریع از دانشکده خارج شدم...

گرگ و میش دلگیری بود.... نگاهی به آسمون که خیال نداشت همین یه ذره نور رو هم ازمون بگیره انداختم

 هوای توام با بوی کاج و چمن تازه رو با ولع بلعیدم و به سختی تلفنم رو از لابه لای انبوه کاغذهای توی کیفم پیدا کردم

طبق معمول ردیف تلفن های بی پاسخ و پیام های خوانده نشده ...

توی اس ام اس ها دنبال اونی که ارزش خوندن داشته باشه میگشتم که رسیدم با اسم شاهزاده...

پیامش رو باز کردم خوندم.... نا خود آگاه لبخندی گشاد تحویل خورشید که خیال رفتن نداشت دادم....

نوشته بود دم در دانشگاه منتظرمه.... با خودم گفتم خوب خدارو شکر تصمیم گرفتن ساده شد

غذای بیرون هرچقدر هم که بد باشه بازم کنار شاهزاده اس.... پس آشپزی بی آشپزی

رسیدم در دانشگاه هوا تاریک شده بود و طبق معمول انبوهی از دانشجوها گروه گروه توی هم میلولیدن

نمیدونم چه حکمتیه.... همیشه توی اون شلوغی بی اون که دنبال شاهزاده بگردم عطرش رو احساس میکنم و به طرفش کشیده میشم ..... اون روز هم مثل همیشه

شاهزاده بر خیابون ایستاده بود با چشم های درشتش که برق خاصی توش بود و خورجینی از خوراکی توی دستش...

گل از گلم شکفته شد.... با سلامش منو چپوند توی تاکسی و ..... پارک لاله...

نمیدونید چقدر اون افطاری اونهم از دسته شاهزاده اونهم توی اون مکان و اون حال و هوا بهم چسبید

قبل از اینکه روزه بگیرم با خودم میگفتم که آرزویی ندارم اما خدا میدونست تنها خواسته ی من برگشتن احساس گذشته با چشم های معصومش بود... که چقدر زود برآورده شد....

 

تو تموم مدتی که اونجا بودم به بیت شعر توی ذهنم رژه میرفت

به ما درد خود افشا کن

مداوا کردنش با من

دم رفتنی داد یه متن تو دفترش بنویسم

که عکسشو گذاشتم.... بد خطه چون رو نیمکت پارک نشسته بودیم (عکسشم از وبلاگه خودش کش رفتم)